پای پنجره نشستم
کوچه خاکستریه باز زیر بارون
من چه دلتنگتم امروز
انگار از همون روزاست
حال و هوام رنگ توئه
کوچه دلتنگ توئه...
دلم گرفته
دوباره هوای تو رو داره
چشمای خیسم
واسه ی دیدنت بیقراره
این راه دورم
خبر از دل من که نداره
اروم ندارم یه نشونه میخوام واسه قلبم
جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمی بندم
این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره
....
هوای شهر تو و بوی گلاب
پیچیده توی اتاقم مثل خواب
داره بد جوری غریبی میکنه
اخه جز تو دردمو کی میدونه...
دلم گرفته....
هیچ وقت باورم نکردی...
دوست دارم
دوست دارم
خریت محض...
دوست داشتن اشغالترین کار دنیاست....
نه دلم تنگ نشده
واسه ی دیدن تو
واسه بوی گل یاس
واسه عطر تن تو
نه دلم تنگ نشده
واسه بوسیدن تو
برای وسوسه ی
چشمای روشن تو....
چرا دلتنگ تو باشم
چرا عکستو ببوسم
چرا تو خلوت شبهام
چشم به راه تو بدوزم
چرا یاد تو بمونم
تویی که نموندی پیشم
میدونم تا اخر عمر
نه دیگه عاشق نمیشم...
نه دلم تنگ نشده
واسه ی دیدن تو
واسه بوی گل یاس
واسه عطر تن تو...
یه روز ابری و سرد
رفتی تو از زندگیم
به تو گفتم بعد از این
واسه هم غریبه ایم
از حقیقت تا دروغ
فاصله خیلی کمه
نه دلم تنگ نشده
تنها دروغمه
نه دلتنگ نمیشم
نه دلتنگ نمیشم
...
چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني
حرف نمي زنم ....
چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي
نگاهت نمي كنم ......
چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني
صدايت نمي زنم .....
زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است
فقط مي خندم ......
چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام!
تا ته قصه چه پیدا و چه پنهون با توام
زیر آورِ مصیبت یا که بارون با توام
دل به دریا زدم و کاری به دنیا ندارم
تو سکوت سنگی دنیا غزلخون با توام
هرچی تنهاتر بشی دنیا تورو کمتر می خواد
خودت اونوقت می بینی چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا که تورو رها کنم
تو هجوم سختی ها ببین چه آسون با توام
تو زمستون سیاه و سینه سوزِ روزگار
سختِ باور مثل جنگل تو بهارون با توام
غرق موج عشقتم هرجا بری باهات میام
تو سکوت برکه و خروش کارون با توام
هرچی تنهاتر بشی دنیا تورو کمتر می خواد
خودت اونوقت می بینی چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا که تورو رها کنم
تو هجوم سختی ها ببین چه آسون با توام
اب میخواهم سرابم میدهند عشق می ورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب ازچه بیدارم نکردی افتاب؟!
خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ ازاد شد یک شبه بیداد امد داد شد
عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد میشوم خوب اگر این است من بد میشوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگرمسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم عاقبت الوده ی مردم شدم
بعد از این با بیکسی خومیکنم هر چه در دل داشتم رومیکنم
نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد میبارد چو لب تر میکنم طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریارا چرا گم کرده ام؟
قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمیگویم که خاموشم مکن من نمیگویم فراموشم مکن
من نمیگویم که با من یار باش من نمیگویم مرا غم خوار باش
روزگارت بادشیرین شاد باش دست کم یکشب تو هم فرهاد باش
آه در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود
وای رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما اباد بود
از در و دیوارتان خون میچکد خون من فرهاد مجنون میچکد
خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی معصومتان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد اینهمه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود قیمتش بسیارودستم تنگ بود
گرنرفتم هردو پایم بسته بود تیشه گرافتاد دستم خسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه! فکر دست تنگ مرا کرد؟نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟نه! هیچ کس اندوه ما را دید؟نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هرکه با ما بوداز ما میگریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این وان پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفال میزنم
حافظ دبوانه فالم را گرفت یک غزل امد که حالم را گرفت:
"ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم"
که دست دادن معنای رفاقت نیست
بوسیدن قول ماندن نیست
و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست
{گرگ ها هیچ وقت همدیگر را تنها نمی گذارند }
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از همین تلخ و شیرین روزها
سایه ای زان دیروزها امروزها
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
میرسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور نمناکم کنند.
فروغ
هنوزم تو برای من
همان عشق نفس گیری
اگر چه یک نفس دیگر
سراغم را نمیگیری
تو بامن نیستی اما
جدا هم نیستی از من
نه می مانی کنار من
نه در قلبم تو می میری
منم خو کرده ی دردی
که درمانش نمی بینم
یقین در سرنوشت من
تو دست سرد تقدیری
تویی ان موج سرگردان
منم آن ساحل تنها
که میکوبی به قلب من
ز خشمت هر زمان تیری
گریزم نیست از عشقت
که هم دوری و هم نزدیک
دل من قاب تنهایی
تو در این قاب تصویری.
چطور باور کنم؟؟؟
سهم من از دوست داشتن تو فقط گریه بوده و گریه و گریه..

.........
زل میزنم
به چند کلاغ که روی سپیدار کز کرده اند
محو میشوم زیر این آوار
این دوباره ها بدون چاره ها
خسته از این خوش باوری ها
که میخواهند امروز واقعیت را
گره زنند به فرداهای تخیل
بغض میکنم
میدوم رها
تا تمام دلتنگی ها را پاییز شوم
نه...نه...
باز هم خراب و زخمی ام
سرگردان
پشت سر
دریچه های بسته
روبرو
پر از نمیدانم
فکر میکنم سوء تفاهمی است
زندگی و من
میگذرد
همچنان بیهوده
خسته تر از همیشه
با نگاهی انبوه خواهش و تهوع
وا میروم در اوج نا امیدی
و از ته مانده ایمانم خدا میبافم
برای
همیشه های بی تحمل.
من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می اندیشم
این تسلیم دردآلود
من صلیب سرنوشتم را
بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم
در خیابان های سرد شب
جفت ها پیوسته با تردید
یکدگر را ترک می گویند
در خیابان های سرد شب
جز خداحافظ
خداحافظ ...
صدایی نیست
من پشیمان نیستم
قلب من گویی در آن سوی زمان جاری است
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه های باد می راند
او مرا تکرار خواهد کرد
نو بهار است ولی غمگینم
همه جا بوی تو را میشنوم
ای دریغا افسوس
دیدنت امر محال
هر کجا هستی باش
عشق تقدیم تو باد
تولدت مبارک


